در بخشی از کتاب فکر نکن تنهایی می خوانیم:
در استانبول یک روز بعد از ظهر سوار تاکسی شدم سؤال من با بستن در یکی شد پرسیدم: «اگر خواهش کنم رادیو را باز می کنید؟ راننده تاکسی با تعجب از آینه با چهره جمع شده به من نگاه کرد. گفت: به خدا خواهر جان ده سال است راننده تاکسی هستم؛ اولین بار است که یک خانم به محض سوار شدن این سؤال را می کند حالا مردها یک طرف اما خانم ها معمولاً از من می خواهند که صدای رادیو را کم کنم.» پشت سرش دوباره از آینه با دقت به من نگاه کرد صراف انسان است چه کسی می داند در طول روز چند نوع مسافر می بیند معلوم است که سعی کرد بفهمد من چه چیزی گوش می دهم موزیک پاپ؟ موزیک محلی؟ یا موسیقی خلق تُرک؟ یا باید خبرها را باز کند؟ اما نتوانست تشخیص بدهد.
پیشنهادات کتاب پی دی اف برای شما
این کتاب با این عناوین نیز جست و جو می شود.
فایل خونه | مرجع دانلود کتاب های pdf