در بخشی از کتاب بادبادک باز می خوانیم:
من و حسن در زمان کودکی از درختهای سپیدار کنار راه ماشین رو خانه ی پدرم بالا می رفتیم، تکه آینه ای را برمی داشتیم، نور را به خانه همسایه ها می تاباندیم و عاصیشان می کردیم با پاهای برهنه آویزان و جیب هایی پر از گردو و توت خشک روبروی هم روی دو شاخه بلند می نشستیم به نوبت آینه را به دست می گرفتیم، توت می خوردیم و هره کره کنان به طرف هم پرتاب می کردیم. هنوز هم حسن را بالای آن درخت می بینم نور خورشید از لابه لای برگ های درختان روی صورت کمابیش گرد کاملش بازی می کند صورتی مثل عروسک های چینی که از چوبی سخت تراشیده باشند دماغ یخ با پره های گشاد و چشم هایی تنگ بادامی مثل برگ های خیزران چشم هایی که با تغییر نور طلایی به سبز و حتی آبی می زد.
پیشنهادات کتاب پی دی اف برای شما
این کتاب با این عناوین نیز جست و جو می شود.
فایل خونه | مرجع دانلود کتاب های pdf