در بخشی از کتاب بیهودگی می خوانیم:
«همچنین شاید هم مرض ولی تو نمیتونی بفهمی من از عذابی که این پوتینا بهم میده خوشم میاد وقتی میخچه های پام زیر چرم خشک این پوتینا لهیده میشه و درد میگیره حسابی میرم تو فکر درد و همین مرا از خودم بیرون میاره همه چیز را از خاطره میبره.» «فکر بدی ،نیس آدم باید هر جور شده از خودش بیرون بیاد ولی من اینجور نمی پسندم خورشید رو بزوال می رفت آسمان با ابر پراکنده سبکی که جابجا رویش ولو شده بود کبودی میزد. هوا قدری دم داشت و غبار رقیقی همه جای شهر پخش شده بود و آدم ها توی خیابانها پرسه می زدند. باقر دست های درشتش را به کمر زده بود و کنار کرته ای که سبزه تویش رسته بود سبزه ها پلاسیده بود و پاسبان ها برای دلخوشی و شاید هم به دلیل بیکاری آنرا درست کرده بودند.
پیشنهادات کتاب پی دی اف برای شما
این کتاب با این عناوین نیز جست و جو می شود.
فایل خونه | مرجع دانلود کتاب های pdf